ಇಇ۩۩ جولــــان ۩۩ ಇಇ
غیر محرمانه
در من ترانه های قشنگی نشسته اند انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان حالا به من رسیده و در من نشسته اند ... من باز گیج می شوم از موج واژه ها این بغضهای تازه که در من شکسته اند من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند از: معصومه شیخمرادی
صدا همون صدا بود صدای شاخه ها و ریشه ها بود بهار بهار چه اسم آشنایی صدات می یاد ... اما خودت کجایی وا بکنیم پنجره ها رو یا نه تازه کنیم خاطره ها رو یا نه **** کم کم اسفند داره بقچه ش رو می بنده که بره . بوی بهار همه جای شهر پیچیده تو ترافیک ماشینا ,تو تشت پر از ماهی قرمز کنار خیابون ,تو سبزه کوچولوهای گل فروشا, تو پلاستیکای پر از خرید مردم ,تو .... امیدوارم سال 90 برای همه ی کسانیکه وبلاگم رو می خونن سالی پر از سلامتی و شادی و آرامش باشه . بیایم همگی با دلی پر از عشق و لبی پر از خنده و قلبی پر از صمیمیت به استقبال نوروز بریم . خیلی دوستتون دارم خیلی مواظب خودتون باشید خیلی تعطیلات بهتون خوش بگذره . "سفره های آرییایتون سبز باد" ساقیا آمدن عید مبارک بادا ........ در مجالی که برایم باقی است... باز همراه شما مدرسه ای میسازم که خرد را باعشق علم را با احساس و ریاضی را با شعر دین را با عرفان همه را با تشویق تدریس کنند لای انگشت کسی قلمی نگذارند و نخوانند کسی را حیوان و نگویند کسی را کودن و معلم هر روز روح را حاضر و غایب بکند و به جز ایمانش هیچ کسی چیزی را حفظ نباید بکند مغز ها پر نشود چون انبار قلب خالی نشود از احساس درس هایی بدهند که به جای مغز، دلها را تسخیر کند از کتاب تاریخ جنگ را بردارند.. در کلاس انشاء و کسی حرف دلش را بزند غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند تا کسی بعد ار این باز همواره نگوید "هرگز" و به آسانی همرنگ جماعت نشود زنگ نقاشی تکرار شود رنگ را در پاییز تعلیم دهند قطره را در باران موج را در ساحل زندگی را رفتن و برگشتن از قله گوه و عبادت را در خدمت خلق کار را در کندو و طبیعت را در جنگل و دشت مشق شب این باشد که شبی چندین بار همه تکرار کنیم: " عدل ، آزادی ، قانون ، شادی " امتحانی بشود که بسنجند ما را تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ایم در مجالی که برایم باقی است با همراه شما مدرسه ای می سازم که در آن آخر وقت به زبانی ساده شعر تدریس کنند و بگویند که تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما.... ** شعراز:مرحوم مجتبی کاشانی ************* پ ن: تولــــدم مبــــارک آشفتگی ام از دروغ هایی که به من گفتی نیست آشفتگی ام از این است که تورا نمی توانم باور کنم آشفته احوالم کردی وقتی گفتی نه تَرک برداشت سمبلی که ساخته بودم از تو آشفته احوالم کردی وقتی فهمیدم دروغی که به من گفتی خُرد شد باور نازی که ساخته بودم از تو نخواهم بخشید عمری که عاشقانه طی شد در باور خامی با تو ناتوان و علیلم ساختی ناتوان از گذر عمر ، علیل از روح سبزم دیگر ندارم سخن نغز و گوارا با تو خواهی دید... خواهم درخشید روزی ، شوم سنبل تا خیره مانی بر من .... من از هجوم وحشی دیوار خسته ام از سرفه های چرکی سیگار خسته ام دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام اشعار من محلل بحران کوچه نیست زین کرکسان لاشه به منقار خسته ام از بس چریده ام به ولع در کتابها از دیدن حضور علفزارخسته ام چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد از واژه دو وجهی تکرار خسته ام از قصّه های گرم و نفسهای سرد شب از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام هر گوشه از اتاق بهشتی ست بی نظير از ازدحام آدم و آزار خسته ام اینک زمان دفن زمین در هراس توست از دستهای بی حس و بیکار خسته ام از راز دکمه های مسلّط به عصر خون از این همه شواهد و انکار خسته ام قصد اقامتی ابدی دارد این غروب از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام من در رکاب مرگ به آغاز می روم از این چرندیات پُر آزار خسته ام من بی رمق ترین نفس این حوالی ام از بودن مکرر بر دار خسته ام من با عبور ثانیه ها خُرد می شوم از حمل این جنازه ی هوشیار خسته ام
| Design By : Pars Skin |

